تبلیغات
عشق
درباره وبلاگ

چون گوش شنوایی نیافتم حرفایم رو مینویسم
مدیر وبلاگ : محمد نوریزاده
نظرسنجی
ایا تا به حال عاشق شدید








جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

محمد نوریزاده

محمد رسول الله


کد اهنگ جدید برای وبلاگ
عشق
زندگی بدون عشق هیچ معنایی ندارد
جمعه 9 اسفند 1392 :: نویسنده : محمد نوریزاده       
افسوس آن زمانی که بایددوست بداریم کوتاهی میکنیم


آن زمانی که دوستمان دارندلجبازی میکنیم


وبعدبرای آنچه ازدست داده ایم بیقراری میکنیم


درنهان به آنهادل میبندیم که دوستمان ندارند


ودرآشکاراازآنان که دوستمان دارندغافلیم


وشایداین است دلیل تنهایی ما... .




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 9 آبان 1392 :: نویسنده : محمد نوریزاده       






حـسـادتـــ ؟!!!

خـسـاستــ ؟!!!

اسـمَشو هر چـی مــی خـوا ی بُذار

امـا بـاور کـن

آغـوشِ تــُـو فقـط ســهمــِ احســاسِ مـَن





نوع مطلب : شعر های عاشقانه، جملات عاشقانه، 
برچسب ها : ++دخترا تـــــرســــونیستن++، دخرت، عشق، دوست دخترم، عشق من، زندگی من، دخترم،
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 3 مهر 1392 :: نویسنده : محمد نوریزاده       
چهارشنبه 3 مهر 1392 :: نویسنده : محمد نوریزاده       









نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 3 مهر 1392 :: نویسنده : محمد نوریزاده       




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
یکشنبه 10 شهریور 1392 :: نویسنده : محمد نوریزاده       




نوع مطلب : عشق، جملات عاشقانه، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
یکشنبه 10 شهریور 1392 :: نویسنده : محمد نوریزاده       




نوع مطلب : عشق، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
یکشنبه 10 شهریور 1392 :: نویسنده : محمد نوریزاده       



 شب بود وباران می بارید

کودکی  پا برهنه با چشمی گریان گفت

خدایا گریه نکن درست میشود





نوع مطلب : عشق، جملات عاشقانه، 
برچسب ها : عشقی، عاشق، معشوق، صدایه عشق، اهنگ عشق، عشقولانه، دیونه خونه،
لینک های مرتبط :
یکشنبه 10 شهریور 1392 :: نویسنده : محمد نوریزاده       
نیستی و دلتنگ تو هستم ، با اینکه همیشه به یادتم ، باز هم در این یاد در فکر تو هستم

نیستی و اشک است که حلقه زده در چشمانم

یک لحظه در فکر رفتم که کاش اینک بودی در کنارم

که آرامش بدهی به قلبم ، دلم گرفته همنفسم

تو خودت میدانی که وقتی نباشی در کنارم ، مثل حالا آشفته و پریشانم

در این هوایی که دلم گرفته ، کاش میشد در کنارم بودی و با حضورت آرامم میکردی

که چگونه معجزه میشود، با وجود تو چه غوغایی میشود در دلم

تا که میخواهم از این عالم دلتنگی رها شوم ، انگار که میخواهم از این دنیا جدا شوم

مگر آنکه یک آدم سر به هوا شوم ، تا در آن لحظه بی نفس ، بی هوا شوم

نیستی و نبودنت خنجر است که فرو میرود در قلب بی طاقتم

من شاهد اینم که دلم عذاب میکشد ، طعم تلخ نبودنت در کنارم را میچشد

این من و این دلتنگی ها ، دلم گرفته از بی محبتی های این زمانه

که چرا نباید در کنار عشقم باشم ، چرا نباید در آغوش همنفسم باشم

و من آرام مینویسم ،بی صدا اشک میریزم ، اما درون دلم فریاد است ! فریاد
دوستت دارم





نوع مطلب : شعر های عاشقانه، 
برچسب ها : چرا نیستی کنارم؟؟؟؟؟؟؟؟، دختر، شماره دختر، عشق، عشقی، عاشق، معشوق،
لینک های مرتبط :
سه شنبه 5 شهریور 1392 :: نویسنده : محمد نوریزاده       
از دریا پرسیدن عشق چیه؟گفت خشکیدن...


ازگل پرسیدن عشق چیه؟گفت پرپر شدن...


از زمین پرسیدن عشق چیه؟گفت لرزیدن...


از آسمان پرسیدن عشق چیست؟گفت باریدن...


از انسان پرسیدن عشق چیه؟گفت جدایی...


ولی اگه ازمن بپرسند عشق چیه؟میگم تنهایی




نوع مطلب : عشق، 
برچسب ها : عشق، عشقی، دختر، شماره دختر، معشوقه عاشق،
لینک های مرتبط :
دوشنبه 4 شهریور 1392 :: نویسنده : محمد نوریزاده       



اگر جمله ی دوستت دارم قیام علیه بندهای میان من و توست؛


اگر جمله ی دوستت دارم راضی كننده و تسكین دهنده قلبهاست؛


اگر جمله ی دوستت دارم نشانگر اشتیاق راستین من نسبت به توست؛


اگر جمله ی دوستت دارم پایان همه جدایی هاست؛


اگر جمله ی دوستت دارم كلید زندان من و توست؛


پس با تمام وجود فریاد می زنم..... دوستت دارم






نوع مطلب : عشق، 
برچسب ها : اگر جمله ی دوستت دارم،
لینک های مرتبط :
دوشنبه 4 شهریور 1392 :: نویسنده : محمد نوریزاده       
اگــﮧ یڪے رو دیـدے ڪـﮧ وقتـے رد میشـے بــرمیگـــرده نگــآهـت میڪنــﮧ بــدوטּ بــرآش مهمـے

اگــﮧ  یڪے رو دیـدے وقتـے دآرے میـوفتـے بــرمیگـــرده بــآ عجـلــﮧ میــآد سمتـت بــدوטּ وآسش عــزیـزے

یڪے رو دیـدے وقتـے دآرے میـפֿـندے بــرمیگـــرده نگــآت میڪنــﮧ بــدوטּ بــرآش قشنـگـے

اگــﮧ یڪے رو دیـدے وقتـے دآرے گـریــﮧ میڪنـے بــرمیگـــرده و میــآد بــآهـآت اشڪ میریــزه بــدوטּ دوست دآره

اگــﮧ یڪے رو دیـدے وقتـے دآرے با ڪسـے פـرف میزنـے تـرڪت میڪنـﮧ بــدوטּ عاشقتـﮧ

اگــﮧ یڪے رو دیـدے وقتـے دآرے ترڪش میڪنـے فقـط سڪـوت میڪنــﮧ بــدوטּ دیـوونـتـﮧ

اگــﮧ یڪے رو دیـدے از نبــودنت دآغــوטּ شــده بــدوטּ بــرآش همــﮧ چیــز بودے

اگــﮧ یڪے رو دیـدے كه از نبــودنـت مینــآلــﮧ بــدوטּ بـے تــو میمیــره

اگــﮧ یڪے رو دیـدے بعــد رفتنــت لبــآس سفیــد پوشیـــده بــدوטּ ڪـﮧ بـے تــو مــرده

اگــﮧ یه روز دیــدیش ڪـﮧ یــﮧ گــوشــﮧ افتــآده یــﮧ پــآرچـﮧ سفیــد روش ڪشیـدטּ بــدوטּ واســﮧ פֿـآطـر تـــو مــرده

✖ آهــــــــاے تمــــــوґ زندگیـــــґ ،

بـے تـــــــو

تمومــــــﮧ ...

زندگیـــــґ ...

✖ چقــدر פֿــوبـﮧ ڪـﮧ פــتـے وقتـے פــواسـت بهـش نیســت

اوטּ פــتـے یــﮧ لـפـظــﮧ هــ 




نوع مطلب : عشق و تنهایی....!، عشق، 
برچسب ها : عاشقیم!،
لینک های مرتبط :
دبستان و راهنمایی را به خوبی پشت سر گذاشتم سال اول دبیرستان بودم سال اول هم داشت تموم میشد ولی اول اردبهشت 91 از جلوی مدرسه دخترانه پیامبر اعظم مشگین شهر عبور میکردم راه هر روزم بود و هفته ای چند بار هم به خاطر دوس دختر هم کلاسیم به اونجا میرفتیم دخترای همسایمون هم اونجا در میخوندند بیشتر دخترا منو میشناختن اول اردیبهشت یه دختره بنام مریم از پنجره طبقه سوم سرشون بیرون ارود به من گفت محمد این دختره دوستت داره میخواد باهات دوس بشه منم نگاهش کردم همین که نگاهش کردم دلم ریخت مثل اینکه چن سال بود میشناستمش ساعت کلاس رسید رفتم کلاس امتحان ریاضی داشتیم امتحانو دادم از معلم اجازه گرفتم رفتم بیرون مدرسه اونا هم نزدیک مدرسه ما بود. رفتم بیرون ساعت 2.20دقیقه بود اون فنی بود یه سال از من بزرگ تر بود داشت میرفتن مدرسه رفتم بهش شماره دادم اولین باری بود که به یه دختر شماره میدادم و دوس میشدم شماره را دادم اون هفته هم چند روز تعطیل بود من رفتم روستا فردای اون روز زنگ زد با هم اشنا شدیم اسمش (فرزانه) بود خلاصه کلی باهم اشناشدیم

امتحانات خرداد رسید امتحانات تموم شد دیگه عاشق هم دیگه شده بودیم برا همدیگه کادو میخریدیم و...

اون قد صمیمی بودیم که باید هر روز باهم حرف میزدیم حرفمون هم فقط (عشقم،میمیرم برات،زندگیمی، نفسمی و...) بود.

یک هفته مونده بود به ماه رمضان که بهم زنگ زد گفت: دیشب برام خواستگار اومده پسر خوبیه میخوام باهاش ازدواج کنم منم گفتم: اگه میخوای بهش بله بگی و با هاش ازدواج کنی باید فردا جنازه منو ببینی گفت: اشکالی نداره من میخوام باهاش ازدواج کنم من فک میکردم شوخی میکنه ولی مثل اینکه جدی بود بهم گفت اخرین دیگه به من زنگ نزن بعد قطع کرد. منم پیش بابام کار میکردم فردای اون روز پیش بابام ناهار نخوردم دو سه بسته قرص برداشتم خوردم بعد از ظهر حالم خیلی بد شده بود ولی به بابام نگفتم. اومدیم خونه داشتیم شام میخوردیم مامانم ابگوشت درس کرده بود حالم خیلی بد بود افتاده رو سفره مامانم گفت پاشو بریم دکتر گفتم نه زیاد کار کردم خوابم میاد. خلاصه خوابیدم فردا ساعت 10 صبح بیدار شدم دیدم حالم داره خوب میشه برداشتم سه چهار بسته دیگه قرص انداختم تا خودمو بکشم قرص هارو خوردم خوابیدم ساعت 4 بعد از ظهر دیدم تو بیمارستانم میخواستن به معده ام شلنگ بکشن با هزار زحمت این کارو کردن ولی از بخت بد من این بار دکترا نجاتم دادان چن روزی بستری بودم بعد از مرخصی با مامانوم تموم کادو هاشو بردم دادم بهش تا فراموشش کنم بعد یه ماه تاقت نیاوردم دوباره بهش زنگ زدم اونم جواب داد خوشحال شد که زنگ زدم دوباره دوستیمون شروع شد من علاقه ام بهش کم شده بود ولی دوباره دلمو به دست اورد.این بار بیشتر از قبل عاشقش بودم نوروز 92 اومد خیلی خوش بودیم اول اردیبهشت سالگرد دوستیمون بود که گوشیم زنگ خورد خودش بود یه کمی حرف زدیم گفت منو فراموش کن گفتم چرا؟ گفت من سرطان دارم!! یک دفعه دنیا جلو چشام سیاه شد اشک چشامو گرفت رفتم تحقیق کردم دیدم درست میگه انقار خدا نمیخواد ما مال هم دیگه بشیم این بار باید راس راسی از هم جدا شیم به نظر من اول اردیبهشت بد ترین روز دنیاست چون بد ترین خبر دنیا بهم رسید.

امروز هم به تاریخ 1392/2/8 یکشنبه دیدمش اونقد دلم سوخت که نتونستم برم مدرسه و اومدم این داستانو بنویسم.

شرمنده اگه غلط املائی یا غلط های ادبیاتی وجود داره اخه من نویسنده نیستم.





نوع مطلب : داستان عاشقانه و زیبا، 
برچسب ها : داستا عاشقی جدید اردیبهشت 92 دختر پسر مشگینی.،
لینک های مرتبط :
دوشنبه 4 شهریور 1392 :: نویسنده : محمد نوریزاده       
شب عروسیه، آخره شبه ، خیلی سر و صدا هست. میگن عروس رفته تو اتاق لباسهاشو عوض کنه هر چی منتظر شدن برنگشته، در را هم قفل کرده. داماد سروسیمه پشت در راه میره داره از نگرانی و ناراحتی دیوونه می شه. مامان بابای دختره پشت در داد میزنند: مریم ، دخترم ، در را باز کن. مریم جان سالمی ؟؟؟ آخرش داماد طاقت نمیاره با هر مصیبتی شده در رو می شکنه میرند تو. مریم ناز مامان بابا مثل یه عروسک زیبا کف اتاق خوابیده. لباس قشنگ عروسیش با خون یکی شده ، ولی رو لباش لبخنده! همه مات و مبهوت دارند به این صحنه نگاه می کنند. کنار دست مریم یه کاغذ هست، یه کاغذی که با خون یکی شده. بابای مریم میره جلو هنوزم چیزی را که میبینه باور نمی کنه، با دستایی لرزان کاغذ را بر میداره، بازش می کنه و می خونه :

 سلام عزیزم. دارم برات نامه می نویسم. آخرین نامه ی زندگیمو. آخه اینجا آخر خط زندگیمه. کاش منو تو لباس عروسی می دیدی. مگه نه اینکه همیشه آرزوت همین بود؟! علی جان دارم میرم. دارم میرم که بدونی تا آخرش رو حرفام ایستادم. می بینی علی بازم تونستم باهات حرف بزنم.

 دیدی بهت گفتم باز هم با هم حرف می زنیم. ولی کاش منم حرفای تو را می شنیدم. دارم میرم چون قسم خوردم ، تو هم خوردی، یادته؟! گفتم یا تو یا مرگ، تو هم گفتی ، یادته؟! علی تو اینجا نیستی، من تو لباس عروسم ولی تو کجایی؟! داماد قلبم تویی، چرا کنارم نمیای؟! کاش بودی می دیدی مریمت چطوری داره لباس عروسیشو با خون رگش رنگ می کنه. کاش بودی و می دیدی مریمت تا آخرش رو حرفاش موند. علی مریمت داره میره که بهت ثابت کنه دوستت داشت. حالا که چشمام دارند سیاهی میرند، حالا که همه بدنم داره می لرزه ، همه زندگیم مثل یه سریال از جلوی چشمام میگذره. روزی که نگاهم تو نگاهت گره خورد، یادته؟! روزی که دلامون لرزید، یادته؟! روزای خوب عاشقیمون، یادته؟! نقشه های آیندمون، یادته؟! علی من یادمه، یادمه چطور بزرگترهامون، همونهایی که همه زندگیشون بودیم پا روی قلب هردومون گذاشتند. یادمه روزی که بابات از خونه پرتت کرد بیرون که اگه دوستش داری تنها برو سراغش.

یادمه روزی که بابام خوابوند زیر گوشت که دیگه حق نداری اسمشو بیاری. یادته اون روز چقدر گریه کردم، تو اشکامو پاک کردی و گفتی گریه می کنی چشمات قشنگتر می شه! می گفتی که من بخندم. علی حالا بیا ببین چشمام به اندازه کافی قشنگ شده یا بازم گریه کنم. هنوز یادمه روزی که بابات فرستادت شهر غریب که چشمات تو چشمای من نیافته ولی نمی دونست عشق تو ، تو قلب منه نه تو چشمام. روزی که بابام ما را از شهر و دیار آواره کرد چون من دل به عشقی داده بودم که دستاش خالی بود که واسه آینده ام پول نداشت ولی نمی دونست آرزوهای من تو نگاه تو بود نه تو دستات. دارم به قولم عمل می کنم. هنوزم رو حرفم هستم یا تو یا مرگ. پامو از این اتاق بزارم بیرون دیگه مال تو نیستم دیگه تو را ندارم. نمی تونم ببینم بجای دستای گرم تو ، دستای یخ زده ی غریبه ایی تو دستام باشه. همین جا تمومش می کنم. واسه مردن دیگه از بابام اجازه نمی خوام. وای علی کاش بودی می دیدی رنگ قرمز خون با رنگ سفید لباس عروس چقدر بهم میان! عزیزم دیگه نای نوشتن ندارم. دلم برات خیلی تنگ شده. می خوام ببینمت. دستم می لرزه. طرح چشمات پیشه رومه. دستمو بگیر. منم باهات میام ….

 پدر مریم نامه تو دستشه ، کمرش شکست ، بالای سر جنازه ی دختر قشنگش ایستاده و گریه می کنه. سرشو بر گردوند که به جمعیت بهت زده و داغدار پشت سرش بگه چه خاکی تو سرش شده که توی چهار چوب در یه قامت آشنا می بینه. آره پدر علی بود، اونم یه نامه تو دستشه، چشماش قرمزه، صورتش با اشک یکی شده بود. نگاه دو تا پدر تو هم گره خورد نگاهی که خیلی حرفها توش بود. هر دو سکوت کردند و بهم نگاه کردند سکوتی که فریاد دردهاشون بود. پدر علی هم اومده بود نامه ی پسرشو برسونه بدست مریم اومده بود که بگه پسرش به قولش عمل کرده ولی دیر رسیده بود. حالا همه چیز تمام شده بود و کتاب عشق علی و مریم بسته شده. حالا دیگه دو تا قلب نادم و پشیمون دو پدر مونده و اشکای سرد دو مادر و یه دل داغ دیده از یه داماد نگون بخت! مابقی هر چی مونده گذر زمانه و آینده و باز هم اشتباهاتی که فرصتی واسه جبران پیدا نمی کنند…




نوع مطلب : داستان عاشقانه و زیبا، 
برچسب ها : تنها راه رسیدن،
لینک های مرتبط :
دوشنبه 4 شهریور 1392 :: نویسنده : محمد نوریزاده       
دخترک شانزده ساله بود که برای اولین بار عاشق پسر شد.. پسر قدبلند بود، صدای بمی داشت و همیشه شاگرد اول کلاس بود. دختر خجالتی نبود اما نمی خواست احساسات خود را به پسر ابراز کند، از اینکه راز این عشق را در قلبش نگه می داشت و دورادور او را می دید احساس خوشبختی می کرد. در آن روزها، حتی یک سلام به یکدیگر، دل دختر را گرم می کرد. او که ساختن ستاره های کاغذی را یاد گرفته بود هر روز روی کاغذ کوچکی یک جمله برای پسر می نوشت وکاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا می کرد و داخل یک بطری بزرگ می انداخت. دختر با دیدن پیکر برازنده پسر با خود می گفت پسری مثل او دختری با موهای بلند و چشمان درشت را دوست خواهد داشت. دختر موهایی بسیار سیاه ولی کوتاه داشت و وقتی لبخند می زد، چشمانش به باریکی یک خط می شد. در ۱۹ سالگی دختر وارد یک دانشگاه متوسط شد و پسر با نمره ممتاز به دانشگاهی بزرگ در پایتخت راه یافت. یک شب، هنگامی که همه دختران خوابگاه برای دوست پسرهای خود نامه می نوشتند یا تلفنی با آنها حرف می زدند، دختر در سکوت به شماره ای که از مدت ها پیش حفظ کرده بود نگاه می کرد. آن شب برای نخستین بار دلتنگی را به معنای واقعی حس کرد. روزها می گذشت و او زندگی رنگارنگ دانشگاهی را بدون توجه پشت سر می گذاشت. به یاد نداشت چند بار دست های دوستی را که به سویش دراز می شد، رد کرده بود. در این چهار سال تنها در پی آن بود که برای فوق لیسانس در دانشگاهی که پسر درس می خواند، پذیرفته شود. در تمام این مدت دختر یک بار هم موهایش را کوتاه نکرد. دختر بیست و دو ساله بود که به عنوان شاگرد اول وارد دانشگاه پسر شد. اما پسر در همان سال فارغ التحصیل شد و کاری در مدرسه دولتی پیدا کرد. زندگی دختر مثل گذشته ادامه داشت و بطری های روی قفسه اش به شش تا رسیده بود. دختر در بیست و پنج سالگی از دانشگاه فارغ التحصیل شد و در شهر پسر کاری پیدا کرد. در تماس با دوستان دیگرش شنید که پسر شرکتی باز کرده و تجارت موفقی را آغاز کرده است. چند ماه بعد، دختر کارت دعوت مراسم ازدواج پسر را دریافت کرد. در مراسم عروسی، دختر به چهره شاد و خوشبخت عروس و داماد چشم دوخته بود و بدون آنکه شرابی بنوشد، مست شد. زندگی ادامه داشت. دختر دیگر جوان نبود، در بیست و هفت سالگی با یکی از همکارانش ازدواج کرد. شب قبل از مراسم ازدواجش، مثل گذشته روی یک کاغذ کوچک نوشت: فردا ازدواج می کنم اما قلبم از آن توست... و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا کرد ده سال بعد، روزی دختر به طور اتفاقی شنید که شرکت پسر با مشکلات بزرگی مواجه شده و در حال ورشکستگی است. همسرش از او جدا شده و طلبکارانش هر روز او را آزار می دهند. دختر بسیار نگران شد و به جستجویش رفت.. شبی در باشگاهی، پسر را مست پیدا کرد. دختر حرف زیادی نزد، تنها کارت بانکی خود را که تمام پس اندازش در آن بود در دست پسر گذاشت. پسر دست دختر را محکم گرفت، اما دختر با لبخند دستش را رد کرد و گفت: مست هستید، مواظب خودتان باشید. زن پنجاه و پنج ساله شد، از همسرش جدا شده بود و تنها زندگی می کرد. در این سالها پسر با پول های دختر تجارت خود را نجات داد. روزی دختر را پیدا کرد و خواست دو برابر آن پول و ۲۰ درصد سهام شرکت خود را به او بدهد اما دختر همه را رد کرد و پیش از آنکه پسر حرفی بزند گفت: دوست هستیم، مگر نه؟ پسر برای مدت طولانی به او نگاه کرد و در آخر لبخند زد. چند ماه بعد، پسر دوباره ازدواج کرد، دختر نامه تبریک زیبایی برایش نوشت ولی به مراسم عروسی اش نرفت. مدتی بعد دختر به شدت مریض شد، در آخرین روزهای زندگیش، هر روز در بیمارستان یک ستاره زیبا می ساخت. در آخرین لحظه، در میان دوستان و اعضای خانواده اش، پسر را بازشناخت و گفت: در قفسه خانه ام سی و شش بطری دارم، می توانید آن را برای من نگهدارید؟ پسر پذیرفت و دختر با لبخند آرامش جان سپرد. مرد هفتاد و هفت ساله در حیاط خانه اش در حال استراحت بود که ناگهان نوه اش یک ستاره زیبا را در دستش گذاشت و پرسید: پدر بزرگ، نوشته های روی این ستاره چیست؟ مرد با دیدن ستاره باز شده و خواندن جمله رویش، مبهوت پرسید: این را از کجا پیدا کردی؟ کودک جواب داد: از بطری روی کتاب خانه پیدایش کردم. پدربزرگ، رویش چه نوشته شده است؟ پدربزرگ، چرا گریه می کنید؟ کاغذ به زمین افتاد. رویش نوشته شده بود:: معنای خوشبختی این است که در دنیا کسی هست که بی اعتنا به نتیجه، دوستت دارد.



نوع مطلب : داستان عاشقانه و زیبا، 
برچسب ها : داستانه عشق ....،
لینک های مرتبط :


( کل صفحات : 35 )    1   2   3   4   5   6   7   ...